این مقاله سعی بر نگاهی گذراست به مفاهیم اصلی و کلید واژه های اساسی اندیشه “ژاک لَکان-Jacques Lacan” – بزرگ ترین اندیشمند روانکاوی پسا فرویدی – و در پایان تحلیلی فلسفی از نقش آرای او در فرو ریختن تابوهای فلسفه کلاسیک. در چهار بخش اول سعی بر توضیحی موجز از سه ساحت معروف “خیالی”، “نمادین” و “واقعی” است و بخش پنجم اختصاص به توصیفی گذرا از این نکته است که چگونه برخی از مهم ترین پایه های فلسفه کلاسیک مثل “کوگیتوی دکارتی” یا “اخلاق کانتی” در مواجهه با مغناطیس اندیشه لکان دچار بحران می شوند.

 

١.امر خیالی (The Imaginary order)

در دو دهه ابتدایی قرن بیستم “پدیدارشناسی” از مجموعه آثار و تفکرات “ادموند هوسرل” به وجود آمد. “هوسرل” در پدیدارشناسی معتقد بود “چیزها” یا “اُبژه های” جهان بدون وجود آگاهی ما موجود نیستند. بنابراین از هرآنچه بیرون از ادراک ماست باید چشم پوشی کرد. این چشم پوشی که “هوسرل” تحت عنوان “فروکاست پدیدارشناسانه” (Phenomenological Reduction) از آن نام می برد در واقع فرآیندی است که در آن ما جهان بیرون را به اندازه ظرف آگاهی خود فرو می کاهیم. از سویی دیگر یک دهه بعد “مارتین هایدگر” – شاگرد هوسرل – و سپس “سارتر” تفکیکی میان “سوژه” و “اگو-ego” (من) قائل شدند. تفاوت اساسی این بود که به قول سارتر “خودآگاهی هیچ است” اما “اگو” ابژه ای است در جهانی که سوژه درک می کند. در ادامه می بینیم که شروع اندیشه لکان در ارائه و تعریف “امر خیالی” چگونه به این دو ایده فلسفی وابسته است.

در ١٩۴٩ لکان با کاوش در مسائل مربوط به خودآگاهی و تلفیق آن با ایده های روانشناسی تجربی به نتیجه جالبی رسید. پیش از این سال “کوگیتو”ی دکارتی (من می اندیشم پس هستم) با آرای “هایدگر” مبنی بر این که سوژه همواره سوژه اندیشمند و آگاه نیست از اعتبار افتاده بود. فرضیه لکان این بود که فرآیند هویت یابی فرد ابتدا با تفکیک خود از محیط پیرامون رخ می دهد. کودک پس از تولد هیچگاه بدن خود را به صورت یکپارچه نمی بیند و بدین خاطر هنوز مرز خود با محیط برای او تفکیک شده نیست. نخستین بار با دیدن تصویر بدن یکپارچه خود درون آینه و فهم توامان این دو مساله که اولا این تصویر در آینه تصویر من است و ثانیا این که این تصویر، من (به معنی جسمی از گوشت و پوست و..) نیستم، به تفکیک خود و فرآیند هویت یابی وارد می شود. در این دوران مقاله معروف “کویوئا” در زیست شناسی تاثیر عمیقی بر لکان گذاشت. مقاله “کویوئا” بیان می کرد که بر خلاف تصور رایج مبنی بر اینکه بسیاری از حشرات و حیوانات از ترس شکار شدن خود را با استتار به شکل محیط در می آورند، بیان کرد که عمل استتار نه به علت ترس عدم که به خاطر “شیفتگی” موجود زنده نسبت به یکی شدن با محیط اطراف می باشد. خلاقیت لکان این بود که در مقاله “مرحله آینگی-The Mirror Section” با استفاده از مقوله فلسفی “دیالکتیک هگلی” تمایز پدیدارشناسانه اگزیستانسیالیستی میان سوژه و اگو را با مفاهیم روانشناختی تصویر و ماهیت ساخته شده تلفیق کرد.

در سال های دهه ١٩٣٠ “الکساندر کوژو” سمینارهایی درباره آرا و اندیشه های فیلسوف آلمانی قرن ١٩ “گئورگ ویلهلم هگل” برگزار می کرد که تاثیر بسیاری بر اکثر روشنفکران و متفکران فرانسوی پس از جنگ داشت. عمده درسگفتارهای کوژو حول مرکزیت مفهوم “دیالکتیک هگلی” بود. هگل مبدع روشی فلسفی به نام دیالکتیک بود که در آن هر ایده ای حاوی ایده ای ضد خود (تز و آنتی تز) است که در نهایت از ترکیب آنها و ایجاد وحدتی در عین ضدیت، سنتز به وجود می آید. لکان با جایگزینی “سوژه منفرد” و “دیگری” در جایگاه “تز” و “آنتی تز” نهایتا مفهوم “سوژه جمعی” را بر اساس سنتز این دو تعریف کرد. به زبانی دیگر “خود = اگو” به طرز پیچیده ای وابسته به “دیگری” است که مفهوم “ما” از سنتز این دو حاصل می شود. هگل معتقد بود که همه پدیده ها حاوی عنصری ضد خود هستند که از دل این وحدت اضداد مفهوم جدیدی به وجود می آید. از نظر هگل “خود بودگی-Self Hood” در فرآیند رشد خودآگاهی از طریق فرآیند “تامل در خود-Self Reflection” پدیدار می شود. در حقیقت برای ایجاد خودآگاهی نه تنها “سوژه” انسانی باید از تمایز خودآگاه باشد، بلکه دیگری نیز باید او را به عنوان سوژه ای انسانی به رسمیت بشناسد(1). از نظر لکان دو مرحله بیگانه شدگی (Alienation) وجود دارد. نخست از طریق مرحله “آینه ای” و شکل گیری “اگو” در خلال آن و سپس از طریق “زبان” و ساخته شدن سوژه.

“مرحله آینه ای” تقریبا بین ٦ تا ١٨ ماهگی کودک رخ می دهد. در این زمان کودک که تا پیش از این هیچ گاه بدن خود را به صورت کامل یا یکپارچه ندیده است برای نخستین بار تصویر کامل، تو پُر و یکپارچه خود را در آینه می شناسد (این بازشناسی وجود تو پُر می تواند با نگریستن به جسم کودکی دیگر نیز رخ دهد). نوزاد مجذوب تصویر خود می شود و سعی می کند خود را با آن یکی کند. این مرحله همراه با احساس توامان خود شیفتگی (Narcissism) به علت کشف این مساله که کودک این تصویر کامل و یکپارچه و قابل کنترل را تصویر خود می داند و نیز احساس پرخاشگری (Aggressivness) است، زیرا به هرحال کودک در می یابد که تصویر مجازی چیزی جدا از گوشت و پوست اوست. این یکی انگاری خود با تصویر از این سو حیاتی است که به وسیله آن کودک نخستین بار خود را به عنوان موجودی تام و کامل و دارای هویت می یابد. در اینجاست که لکان با به کارگیری منطق دیالکتیک هگلی مساله را توضیح می دهد. لکان سنتز حاصل از “تز” که همان احساس یکی شدن با تصویر و لذت شناخت و کنترل وتسلط بر آن است را در برابر “آنتی تز” یا حس بیگانه شدگی به علت مجازی بودن تصویر را به این شکل بیان می کند که “احساس خودی (اگویی) یکپارچه به بهای دیگری بودن این خود (تصویر) تمام می شود”. از نظر لکان “اگو” در این لحظه بیگانگی – شیفتگی کودک با تصویر خود است که ساخته می شود. کارکرد اگوی شکل گرفته کارکردی “غلط پندارانه-Mis Recognition” است که بر تصویر توهم آمیز تمامیت و یکپارچگی استوار است یا به بیانی دیگر اگو بر عدم پذیرش حقیقت چند پارگی و بیگانه شدگی اصرار می ورزد. مفهوم دیگر گفتار بالا این است که فرد برای وجود داشتن بر تصویری استوار است که در عین حال با او یکی نیست و برای وجود باید از سوی دیگری به رسمیت شناخته شود. سوژه تصویر یا دیگری بزرگ (زبان، ملیت، مذهب، پیشوا و…) را کامل و توپر پنداشته و بنابراین مدام سعی می کند تا با آن یکی شود و مدام هم شکست می خورد. همین بیگانگی و چیزی کم داشتن و خلا عنصر برسازنده سوژه است.

 

(1) شرح کامل هگل بر این مفهوم در “فنومنولوژی روح” و تحت عنوان دیالکتیک خدایگان و بنده آمده است.

 

٢.امر نمادین (The Symbolic Order)

قبل از این که به مروری بر آرای لکان در توضیح ساحت “نمادن” (The Symbolic Order) پرداخته شود لازم است تا نخست درباره تاثیراتی که اندیشه لکان از “ساختارگرایی” کلود لوی استروس و آرای “فردینان دوسوسور” در زبانشناسی گرفت، به اختصار بپردازیم. ساختارگرایی (Structuralism) روشی تحلیلی بود که بین سال های دهه ١٩۵٠ تا ١٩۶٠ در فرانسه شکل گرفت. بسیاری از چهره های تفکر اروپا در نیمه قرن مجموعه ناهمگونی از ساختارگراها را شکل دادند از جمله: ژان پیاژه روانشناس، رومن یاکوبسن زبانشناس، رولان بارت نظریه پرداز ادبی، میشل فوکو، لوئی آلتوسر و… . منشاء ساختارگرایی ابتدا توسط “کلود لوی استروس” زبانشناس پایه ریزی شد. روش ساختاری استروس بر مبنای تمایزی بود که “سوسور” میان “لانگ-Langue” و “پارول-Parole” ارائه کرد(1). این تمایز همانند تفاوتی است که نظامی مفروض مثل زبان با تجلی منفرد آن نظام مثل گفتار شخصی خاص دارد. ساختارگراها زبان را مدلی برای ایجاد سازمان کل نشانه ای می دانستند یا به عبارتی دیگر ساختارگرایی معتقد است که هرگونه کنش اجتماعی نوعی زبان می سازد تا بدان جا که شامل نظام های نشانه ای به همراه قواعد و دستور زبان درونی است. بنابراین کنش های فردی منفرد نیز در نسبت با زمینه اجتماعی روابط معنا می یابند. پژوهش ارزنده استروس در باب نظام های ازدواج جوامع بدوی که در کتاب “ساختارهای ابتدایی خویشاوندی” آمده است نمونه کاملی از شیوه های تحلیل ساختارگرایانه می باشد. لکان به دو مساله در آثار استروس توجه می کند: ١- ساختاری ابتدایی و ناخودآگاه در پس روابط خویشاوندی وجود دارد. ٢- آنچه در نظام های خویشاوندی رخ می دهد نه داد و ستد واقعی افراد در قالب ازدواج که فرآیند تبادلی نمادین است.

لکان مفاهیم انسانشناسی ساختاری استروس را در این ایده خلاصه می کند: “مشخصه جهان بشری کارکرد نمادین است”. اما لکان در ادامه پژوهش دقیقی در آثار “سوسور” زبانشناس نیز می نماید. سوسور ارائه دهنده نظریه جنجالی در باب زبان بود که “فهم بشر از واقعیت بر کاربرد اجتماعی نشانه های گفتاری استوار است”. وقتی سخن می گوییم یا می نویسیم این امر در زمینه ای از واژگان، نحو، گرامر و قراردادها رخ می دهد که ما از هیچ یک از آنها آگاه نیستیم اما آنها حضور داشته و در واقع این ساختار زبان است که تعیین می کند ما چه می توانیم بگوییم و چه چیزی را نمی توانیم بگوییم. در حقیقت سوژه سخنگو از وجود نظام بی خبر است. نظریه مطابقت زبان “Correspondence Theory Of Language” بیان می کرد که هر واژه یه یک مفهوم ارجاع می دهد که آن مفهوم نیز خود به یک مرجع ارجاع می کرد. اما سوسور معتقد است که رابطه ای میان زبان و پدیده های مادی وجود ندارد و بنابراین مفهوم “مرجع” را باید در پرانتز قرار داد. فرضا واژه “صندلی” به عنوان “دال” به مفهومی از صندلی که در ذهن پس از شنیدن آن شکل می گیرد ارجاع می دهد (مدلول) اما این مفهوم ذهنی یا مدلول در واقع اشاره به هیچ صندلی خاصی در جهان مادی نیست، به عبارت دیگر آنچه واژه “صندلی” به آن ارجاع می دهد یک صندلی واقعی نیست بلکه صرفا مفهومی از صندلی است. بنابراین نشانه زبان شناختی سوسوری شامل دو جزء است: دال (الگوی صوتی یا تصویر واژه) و مدلول (مفهوم). در دیدگاه سوسور معنا نه در نشانه های خاص بلکه در ارتباط میان نشانه ها در نظام زبانی مستقر است. معنا از طریق دو محور ” جانشینی-Paradigmatic” و “همنشینی-Syntagmatic” حاصل می شود. به عنوان مثال وقتی سخن می گوییم واژه های خاصی را انتخاب و واژه های دیگر را حذف می کنیم؛ مثلا انتخاب صندلی از میان اریکه یا مبل و… . از سویی دیگر این واژه ها تنها با ترکیب درست با واژگان قبل و بعدی خود هستند که معنا می یابند. مثلا در عبارت “من فردا از این شهر می روم” می توان به جای من (تو، او، ما و..) را برگزید، همین طور در مورد باقی واژه ها، اما ترکیب آنها تابع قاعده نحوی است و “شهر من این فردا از می روم” بی معناست. پس معنا نه فقط به واژه های انتخاب شده که به جایگاه آنها در کل ساختار وابسته است. به همین شکل در زبان به عنوان شبکه پیچیده ای از نشانه ها، هر نشانه جدا از معنای ذاتی اش از طریق جایگاه نسبی اش در نظام کل نشانه ها تعریف می شود. نشانه به ابژه خاصی در جهان مادی ارجاع نمی دهد بلکه به نشانه دیگری و آن نیز به نشانه ای دیگر ارجاع می دهد و این بازی همچنان ادامه می یابد، به عنوان مثال فرض کنید شما معنای واژه ای خاص را نمی دانید و به فرهنگ لغات مراجعه می کنید. در آنجا معنای واژه را با واژه دیگری توضیح داده که معنای واژه جدید را نیز نمی دانید و باز مجبورید به دنبال معنای واژه دوم بروید و الی آخر.

لکان با ارائه مثال های جالبی نشان می دهد که آنچه دال به آن ارجاع می دهد مدلول نیست و مانعی در برابر معنا بین آنها وجود دارد. آنچه دال به آن ارجاع می دهد تنها یک دال دیگر است. به بیانی دیگر دلالت زنجیره ای است که در آن هیچ کدام از اجزاء معنا یا مدلول نیست بلکه دالی دیگر است. نهایتا اینکه لکان نشان داد که “ناخودآگاه ساختاری مثل زبان دارد”. لکان برای تکمیل کار خود سراغ مفاهیم “رومن یاکوبسن” روسی رفت. یاکوبسن از دو اصطلاح “استعاره-Metafor” و “مجاز مرسل-Metonymy” به جای محورهای زبانی استفاده کرد. استعاره کاربرد واژه ای به جای واژه ای دیگر است، بدون اینکه قیاسی مستقیم در میان باشد و در مقابل مجاز مرسل کاربرد یک جزء به جای کل است. لکان ارتباطی میان این دو مفهوم یاکوبسنی و فرآیندهای “ادغام و جابه جایی” فرویدی برقرار کرد. ادغام فرویدی یعنی اینکه یک رویا (مدلول) ممکن است از ترکیب “دال” های متفاوتی به وجود آمده باشد و جابه جایی فرآیندی است که در آن معنا از یک نشانه به نشانه دیگر منتقل می شود.

لکان با بهره گیری از آرای سوسور، استروس، یاکوبسن و فروید به نتیجه جالبی می رسد: ناخودآگاه فرآیندی از دلالت است که فراسوی تسلط ماست. زبان است که از طریق ما سخن می گوید، نه اینکه ما با زبان سخن بگوییم. به این ترتیب لکان ناخودآگاه را به عنوان کلام “دیگری بزرگ-The Other” تعریف می کند. دیگری بزرگ زبان است، نظام نمادین است. حالا می توان تمایزی را که لکان میان “اگو” و “سوژه” قائل می شد بهتر فهمید. “اگو” کارکردی خیالی دارد که از طریق رابطه سوژه با جسم ساخته می شود و در مقابل سوژه در نظام نمادین ساخته می شود و زبان آن را تعیین می کند. به دیگر سخن “من” در آنچه لکان “گفتار خیالی” می نامد به اگو مربوط می شود و در “گفتار کامل” به سوژه مربوط است. دال است که در زنجیره دلالت ها جایگاه سوژه را تعیین می کند و آن را در جایگاه نمادین تبیین می کند.

 

٣. عقده اُدیپ، فالوس و سوپر اگو

 

عقده ادیپ

مفهوم عقده ادیپ (Odipus Complex) یکی از مهم ترین و در عین حال از جنجالی ترین مفاهیم روانکاوی فروید به شمار می آید. فروید نخستین بار پس از خواندن داستان ادیپ اثر نویسنده دوران باستان “سوفوکل” که در آن ادیپ در جنگی پادشاه را می کشد و همسرش را به زنی می گیرد اما چندی بعد در می یابد که پادشاه پدرش بوده و او با مادرش ازدواج کرده است، بنابراین خود را کور می کند و… . فروید با تکیه بر این قضیه بیان می کند که میل به پدرکشی و رسیدن به مادر میل ابتدایی ابناء بشر است. فروید معتقد است این میل بین ٣ تا ۵ سالگی کودک در او ظاهر می شود. در ابتدای تولد رابطه کودک – مادر رابطه ای مبتنی بر نیاز است که در آن مادر برای کودک حکم شیردهنده، مراقبت کننده و برطرف کننده نیاز را دارد اما از حدود سه سالگی این رابطه تغییر می کند. رابطه میان کودک و مادر از حالت رابطه ای بر مبنای نیاز به رابطه ای مبتنی به “میل” تغییر می کند. کودک در عین حال معنای محبت بی واسطه مادر را درک نمی کند و در گنگی این مساله است که من برای مادر چه می توانم انجام دهم و یا به عبارت لکانی “من در میل دیگری بزرگ چه هستم؟”. در حقیقت مدار بسته رابطه میان کودک – مادر با دخالت عنصر سومی به نام “نام پدر-The Name Of The Father” گسسته شده و کودک خود را به عنوان موجودی مجزا از مادر می شناسد. به عبارت دیگر عقده ادیپ کلید عبور از مرحله خیالی به مرحله نمادین است. باید توجه داشت که “نام پدر” به صورت یک دال مطرح می شود و موقعیتی نمادین دارد.

 

فالوس / فالوس خیالی / فالوس نمادین

فروید در بررسی های خود دریافته بود که در ابتدا نقاط تحریک پذیر بدن کودک در بسیاری از اعضای جسم کودک مثل دهان، مقعد و… پراکنده شده است. به عنوان مثال مکیدن شست توسط کودک نیز پایه ای جنسیتی دارد. مرحله فالوسی مرحله ای است که در آن تحریک پذیری جنسی در اندام تناسلی خلاصه می شود. کودک به مرور در می یابد که او تنها ابژه میل مادر نیست و میل مادر به جای دیگری معطوف است. فالوس خیالی آن چیزی است که کودک فکر می کند باید داشته باشد تا بتواند موضوع میل مادر شود و از آنجا که میل مادر متوجه پدر است کودک فکر می کند که پدر دارنده حقیقی فالوس است. ابژه ای از دست رفته که کودک خیال می کند می تواند آن را دوباره به دست آورد تا محبوب میل مادر شود. بنابر این آنچه فروید “اختگی نمادین-Symbolized Casteration” می نامد در واقع فرآیند نمادینی است که در آن کودک در می یابد که فاقد چیزی به نام “فالوس” است. در مورد کودک پسر پذیرش این اختگی نمادین همراه با یکی کردن خود با نام پدر و این که او روزی می تواند در مقام پدر دارنده فالوس باشد رخ می دهد و در مورد کودک دختر کل این فرآیند به عنوان پذیرش فقدان فالوس تجربه می شود.

در فرآیند عقده ادیپ لکان استدلال می کند که این فرآیند واجد عنصر “جانشینی” است که در آن یک دال یعنی “نام پدر” جانشین دالی دیگر “میل مادر” می شود و از اینجاست که کودک به عنوان سوژه فقدان – سوژه خط خورده – وارد نظام نمادین می شود. فالوس به عنوان ابژه گمشده اصلی و دال سازمان دهنده ناخودآگاه شکل می گیرد و یا به عبارت دیگر چون دالی غایب که هویتش مبتنی بر فقدانش است. فالوس در واقع قضیب (آلت جنسی مردان) به علاوه تشخیص غیاب یا فقدان است و اختگی یا کاستراسیون فرآیند نمادین دست کشیدن از این ایده که فرد می تواند برای مادر فالوس باشد.

 

قانون پدر و سوپر اگو

کودک با مداخله پدر از دنیای خیالی به جهان نمادین فقدان پرتاب می شود. فروید این گذار از امر خیالی به امر نمادین را عنصر برسازنده تمدن، مذهب، اخلاق و هنر می داند. لکان علاوه بر اهمیت ذکر شده، این لحظه گذار را لحظه پایه گذاری ناخودآگاه نیز می داند. علاوه بر این درونی سازی استعاره پدر نمادین مولد مساله ای دیگر نیز هست: سوپر اگو.

سوپر اگو که عامل گذر از طبیعت به فرهنگ به شمار می آید سازنده وجدان اخلاقی است. به عبارت عامیانه تر بنیادی ترین میل، میل زنا با محارم است که منع و سرکوب آن سازنده تمامی قوانین اجتماعی متعاقب می باشد. در واقع قانون براساس چیزی بنا شده که می کوشد طردش کند پس: میل به شکستن قانون و سرپیچی از آن پیش شرط وجود قانون است. لکان سوپر اگو را توامان حامل قانون و میل شکستن قانون می داند. بنابر روانکاوی، سوژه راهی برای اجتناب از این تنش میان قانون و میل به تخطی کردن از آن ندارد که این خود به صورت احساس “گناه” ظاهر می شود.

 

٤.سوژه ناخودآگاه

پس از سال های دهه ١٩۵٠ لکان از “ساختارگرایی” فاصله می گیرد. نخست به این دلیل که از نظر او سوژه بر خلاف نظر ساختارگراها کاملا در ساختار نمادین حل نمی شود و مهم تر از آن اینکه به عقیده ساختارگراها، ساختار همواره کامل و توپر است در حالی که لکان اعتقاد دارد نظام نمادین هیچ گاه کامل نیست و سوژه به عنوان امری مازاد – ابژه پتی – همواره از آن فراتر می رود.

ناخودآگاه به تعریف فروید محتوی آثار خاطرات اولیه دوران کودکی و تروما (زخم روانی که هیچگاه کاملا ترمیم نمی یابد) است. این تعریف از دید لکان به سه شکل روایت می شود:

١- ناخودآگاه به عنوان شکاف یا گسست.

٢- ناخودآگاه ساختاری مشابه زبان دارد.

٣- ناخودآگاه کلام دیگری بزرگ است.

تا پیش از فروید، فلسفه سوژه گرا با اتکا بر کوگیتوی دکارتی “من می اندیشم پس هستم” بنیان تمام فلسفه های مابعد خود به شمار می آمد. در حقیقت شکاکیت دکارتی که نتیجه می گرفت تنها می توان درباره خود و خدا یقین داشت با توجه به این امر که سوژه هیچگاه از ماهیت خود آگاه نیست و ناخودآگاهی در پس آن وجود دارد که قابل درک نیست، فرو می ریزد. لکان – به تبعیت از فروید – معتقد است که بر عکس دیدگاه سوژه گرایی، ناخودآگاه تنها در لحظات گسست از عالم ادراک و آگاهی روزمره چهره عیان می کند مثلا رویاهای شبانه، لغزش های زبانی و لطیفه ها. در واقع ناخودآگاه شکاف یا گسست در زنجیره نمادین است.

دستاورد بزرگ لکان در کشف این قضیه که ناخودآگاه بر خلاف نظرات شبه متافیزیکی که ناخودآگاه را جایگاهی بی قانون که تابع قواعد کورکورانه و ناشناخته است می دانند، ساختاری شبیه زبان دارد، یکی از بزرگ ترین دستاوردهای قرن بیستم به شمار می آید. از نظر لکان ناخودآگاه تحت تاثیر قواعد دال است و همانند زبان دستورات و نحو مخصوص به خود را دارد. همانگونه که در قسمت های قبلی آمد ناخودآگاه از دو اصل نحوی استعاره و مجاز مرسل (به تعبیر رومن یاکوبسن) استفاده می کند. ناخودآگاه لکانی اثر نظام نمادین است – زبان – که به عنوان ساحتی بدون زمان بر سوژه زمانمند انسانی حک (Super Impose) می شود. در اینجا زبان نه به عنوان زبان متنی-کلامی بلکه به عنوان مجموعه ای شامل کد گذاری های دلالتی به کار می رود.

لکان در روایت سوم میان دیگریِ کوچک و دیگریِ بزرگ تمایز می گذارد. دیگری کوچک (a) همواره دلالت بر دیگری های خیالی دارد. ما با آنها به عنوان اگوهای کامل، یکپارچه و منسجم برخورد می کنیم و آنها به عنوان بازتاب خودمان، حس موجودات کامل را در ما ایجاد می کنند. این دیگری همان دیگری مرحله آینگی است که کودک سعی دارد خود را با آن یکی کند. اما دیگری بزرگ (The Meta Other) نظام نمادین است. دیگری بزرگ زبان است که ما – به عنوان موجوداتی محدود و زمانمند – درون آن متولد شده و باید آن را بیاموزیم تا قادر به بیان میل خود شویم. امیال ما به شکل تفکیک ناپذیری وابسته به کلام و امیال اطرافیان ماست. به عنوان مثال امیال و آرزوهای والدین کودک از طریق کلام و زبان وقتی بیان می شود درون کودک درونی می شود. به عبارتی دیگر میل همواره از طریق زبان شکل می گیرد و ما آن را – زبان – از طریق دیگری می آموزیم. بنابراین: ناخوداگاه تا آن جا که ما ملزم به بیان دیگری بزرگ از طریق زبان و امیال خودمان هستیم کلام دیگری بزرگ است.

در ادامه لکان از دو اصطلاح “بیگانه شدگی” و “جداسازی” به جای استعاره و مجاز مرسل استفاده می کند. او بیان می کند که سوژه از دو جهت بیگانه می شود. ابتدا از طریق خود بازشناسی غلط کودک در دیگری که در مرحله آینگی رخ می دهد و سپس از طریق الحاق سوژه به زبان و امر نمادین. بیگانه شدگی موجب شکل گیری اگو و اولین گام به سمت سوبژکتیویته است. سوژه بیگانه شده اساسا سوژه ای شکافته و ترک خورده است. همچنین جداسازی با مفهوم میل مرتبط است. در اینجا لکان تفاوتی اساسی را در تعریف میل و نیاز عرضه می کند. به عقیده او نیاز مثل تشنگی و گرسنگی ارضاشدنی است اما میل این چنین نیست. لکان میل را در مرکز هستی انسان قرار می دهد و آن را مرتبط با فقدان می داند. در حقیقت میل باقی مانده تفریق نیاز از تقاضا است. میل و ناخودآگاه از طریق فقدانی بنیادین شکل می گیرند: فقدان فالوس. بنابراین میل همواره تجلی چیزی است که سوژه و دیگری بزرگ – نظام نمادین – فاقد آن هستند. میل دیگری بزرگ به عنوان علت میل سوژه عمل می کند. اولین رابطه میان کودک و مادر رابطه ای مبتنی به نیاز است چراکه مادر نیازهای تغذیه، مراقبت و پرستاری کودک را برطرف می کند. در ادامه کودک پی می برد که میل مادر متوجه “جایی دیگر” است. این پرسش های گنگ در ذهن او شکل می گیرد که: من در میل مادر چیستم؟ مادر به چه چیزی عشق می ورزد؟ در این جا کودک هم متوجه می شود که دچار فقدان و سوژه ای خط خورده است و هم می فهمد که مادر به عنوان موجودی مِیل مَند نیز دچار فقدان است. دیگری بزرگ هم خط خورده است و فرآیند جداسازی دقیقا با طرح همین سوال “من در میل دیگری بزرگ چه هستم؟” و متعاقب پی بردن به فقدان دیگری بزرگ رخ می دهد.

 

٥. امر واقع (The Real Order)

امر واقع همان واقعیت نیست. آنچه واقعیت می‌نامیم مربوط به امر نمادین یا واقعیت اجتماعی است. امر نمادین بدون امر واقع نمی تواند وجود داشته باشد و در عین حال امر واقع امر نمادین را تخریب می‌کند و ازین سو ماهیتی پارادوکسیکال دارد. امر واقع رابطه موثری با بدن دارد. امر واقع نیازی است که گرسنگی را بر می انگیزد، نه ابژه‌ای که آن را ارضا می کند. در حقیقت امر واقع جایی است که این نیاز از آن جا شکل می گیرد. ما می دانیم که امر واقع وجود دارد و از طریق نشانه هایش در امر نمادین (مثل گریه نوزاد هنگام گرسنگی) تجربه اش می کنیم اما راهی برای نمادینه کردنش نداریم. واقعیت اجتماعی از طریق فرآیند حذف و نمادسازی امر واقع است که خلق می شود. به کلامی بهتر امر واقع آن چیزی است که مطلقا تن به نمادینه شدن نمی دهد. در سال ١٩۶۴ لکان ارتباط امر واقع با نیاز را تصحیح می کند و آن را با مفهوم “تروما” – زخم روحی التیام ناپذیر- مرتبط می داند. تروما مثل خاطره ای است که در ذهن فرد تثبیت شده و اختلال و رنج روانی شدیدی را موجب می شود و تلاش های فرد برای بیان و توضیح عقلانی آن بی نتیجه مانده و از این رو مدام تروما بر‌می گردد. مثال خوب سینمایی برای توضیح تروما فیلم “مارنی” ساخته آلفرد هیچکاک (١٩۶۴) است که در آن مارنی قادر به بیان رنج روحی اش نیست اما مدام وقتی رنگ قرمز را می بیند روانی می شود، نهایتا وقتی مارنی قادر به بیان خاطره تلخ کودکی اش می شود تروما از بین می رود. به همین علت است که نام دیگر روانکاوی گفتار درمانی (Talking Cure) است. لکان بیان می کند که تروما تا آنجایی که امر واقع است نمادناپذیر می ماند و همانند جا به جا شدن استخوان در سوژه است. هر قدر هم که برای نمادپردازی و به قالب کلام درآوردن درد و رنج ناشی از تروما بکوشیم همواره چیزی از آن بیرون می ماند. همواره مازادی وجود دارد که نمی توان با زبان بیانش کرد، این مازاد که لکان با X نشانش می دهد همان امر واقع است.

لکان در سمینارهایش بیان می کند که همواره هسته ای از امر واقع وجود دارد که از نمادسازی می گریزد و همه بازنمایی ها، تصاویر و دلالت ها صرفا تلاشی برای پر کردن این شکاف هستند. لکان این عنصر واپس زده را بازنمود یا “چیز-Das Ding” می نامد. “چیز” ابژه ای گمشده است و هیچ جا آشکار نمی شود و جالب اینکه از همان اول جایی نبوده که بعدا گم شود. “چیز” ابژه – علت میل است و به شکلی بازگشتی یا Retroactive ساخته می شود. لکان در سال ١٩۶۴ مفهوم “چیز” را با “ابژه کوچک –a” یا ابژه پتی آ – تعویض کرد. “چیز” در واقع “نه – چیز” است و تنها به وسیله میل سوژه است که ساخته می شود و به چیزی بدل می شود. این میل به پر کردن خلاء یا حفره موجود در دل سوبژکتیویته و امر نمادین است که چیز را خلق می کند.

لکان در ادامه مفهوم دیگری را به نام “فانتزی ناخودآگاه” بیان می کند. در حقیقت امیال ناخودآگاه در بستر فانتزی تجلی می یابند. فانتزی صحنه ای خیالی است که در آن سوژه قهرمان داستان است. فانتزی نه ابژه میل که زمینه آن است. به قول اسلاوی ژیژک: “فضای فانتزی به صورت سطحی خالی یا پرده، برای نمایش امیال عمل می‌کند.” یا به بیان سینمایی: فانتزی میزانسن میل است. لذت فانتزی ها نه ناشی از دستیابی به ابژه آن، بلکه حاصل به روی صحنه آوردن میل است. در ادامه و در اواخر دهه ۶٠ و تمام دهه ٧٠ لکان به بیان رابطه فانتزی با ابژه پتی آ می پردازد. ابژه پتی آ، بیانگر فقدان در دیگری بزرگ است. لکان میل را عبارت از میل به چیزی که گمشده است، تعریف می کند. با گسست رابطه نیاز – منبع نیاز بین کودک و مادر، شکافی میان میل کودک و میل مادر به وجود می آید. این شکاف یا حفره حرکت میل و ظهور ابژه پتی آ را موجب می شود. سوژه با کمک فانتزی تلاش می کند توهم وحدت خود را با دیگری بزرگ حفظ کند و بر چندپارگی خود سرپوش گذارد. نکته کلیدی اینجاست که ابژه پتی آ ابژه ای نیست که آن را گم کرده باشیم، زیرا در این صورت می توانستیم بیابیمش و میل خود را ارضا کنیم. بلکه ابژه پتی آ، احساس مداوم سوژه است مبنی بر اینکه چیزی از زندگی ما کم شده یا فاقدش هستیم. ما همواره به دنبال ارضا، دانش، ثروت، عشق یا … هستیم و حتی اگر آنها را به دست آوریم باز چیز دیگری هست که میل آن را داشته باشیم. امر واقع لکانی حفره یا مغاکی در هسته وجودی ماست که مدام به دنبال پر کردنش هستیم. ابژه پتی آ ساز و کار پوشاندن موقتی این فقدان است.

مثالی درباره فرآیند ازدواج می تواند در توضیح این مفهوم پیچیده لکانی مفید باشد. وقتی انسانی عاشق می شود با آرمانی کردن معشوق فکر می کند در کنار او احساس غیر قابل وصفی دارد. این همان جنبه خیالی عاشق بودن است. زوج شدن و احساس پیوند با دیگری در ساحت امر نمادین جای می گیرد. مساله سومی هم هست. معشوق ممکن است که زیبا، با‌هوش، مهربان و … باشد، اما آنچه که او را از دیگر کسانی که ممکن است همین صفات را داشته باشند اما مورد عشق ورزی قرار نگیرند جدا می کند، چیزی مازاد است که نمی توان آن را با زبان بیان کرد و به همان دلیل است که ابژه عشق ورزیدن قرار می گیرد. این مازاد همان ابژه پتی آ یا ابژه – علت میل است. ابژه پتی آ، حفره یا شکافی است که امر نمادین به گرد آن شکل می گیرد و نیز آن چیزی است که فقدان را پنهان می کند. در اصطلاح لکانی، فانتزی رابطه ناممکن سوژه با ابژه پتی آ را تعریف می کند.

سمینارهای دهه ١٩٧٠ لکان سراسر به بیان امر واقع و امکان ناپذیری مواجهه با آن می پردازد و از اینجا مفهوم دیگری به نام “ژوئی سانس” را تعریف می کند. فروید در مطالعات بالینی اش دریافته بود که بسیاری از بیماران به شکلی وسواسی تجربه دردناک یا تروماتیک خود را تکرار می کنند که این عمل در تعارض با ارجحیت اصل لذت قرار می گیرد. فروید این امر را “رانه مرگ-Death Drive” نامید و هدف اصلی زندگی را یافتن مسیری درست برای این رانه نامید. این امر به وسیله لکان اینگونه اصلاح شد که ما نه به سوی مرگ بلکه به موجب مرگ به حرکت در می آییم. فقدان است که زندگی را از طریق میل پیش می برد. ما در ارضای امیال همواره احساس می کنیم که چیز بیشتری وجود دارد، چیزی که از دست داده ایم. این چیز بیشتر که ما را فراتر از لذت ناچیزی که تجربه می کنیم ارضا می کند همان “ژوئی سانس” است. ما نمی دانیم ژوئی سانس (کیف) چیست اما می دانیم که وجود دارد و “آنجا” است، چراکه همواره در وضعیتی ارضا نشده هستیم. علاوه بر آن با فرض اینکه چیزی آنجا هست و ما فاقدش هستیم، عموما آن را به دیگری بزرگ نسبت می دهیم. گمان می کنیم دیگری بزرگ سطحی از لذت را تجربه می کند که فراتر از تجربه شخصی ماست. اساس ایدئولوژی یهود‌ستیزانه حزب نازی در همین امر بود که یهودی (به مثابه دیگری بزرگ)، ژوئی سانس یا لذت ما را دزدیده است.

 

منابع: ژاک لکان – شون هومر – نشر ققنوس

مکتب لکان – روانکاوی در قرن بیستم – دکتر میترا کدیور – نشر اطلاعات

 

منابع برای مطالعه بیشتر:

فصلنامه ارغنون – روانکاوی ١و ٢

مبانی روان کاوی، فروید – لکان / کرامت توللی – نشر نی

واژگان لکان – نشر نی

 

 نویسنده : م.ملک

 منبع: www.harighebaad.persianblog.ir